دختر مسلمان
به نام خدای مهربون...

سلام به دوستای خوبم...نماز و روزه وطاعات و عباداتتون قبول باشه...

راستش دلم نیومد حرفی نزنم از خانمی که چندروزه فکر من و درگیره متانت و صداقت و

آرامش خودش کرده...

حتما میدونید که برنامه از لاک جیغ تا خدا در روزهای ماه رمضان درحال پخشه که موضاعات

زیادی رو در مورد دخترانی که حجاب رو برای خودشون انتخاب کردن و سختی های راهشون

مطرح میکنه... برنامه ی خوبیه و ارزش تماشاکردن رو داره...

اما به نظر من اوج این برنامه قسمتی بود که با خانم الهم قاجار مصاحبه شده بود...

وباعث شد لرزشی دوباره در قلبم به وجود بیاد...که پیشنهاد میکنم اگر این برنامه رو ندیدید

حتما یه سری به سایت آپارات بزنید و دانلودش کنید...

اما حرفهای ارزشمندشون...

الهام قاجار آمد و گفت از اینکه پدرش مسلمان نبود و در آمریکا زندگی میکرد ومادرش

در خانواده ای سرشناس و پولدار زندگی میکرد ...و اینکه دین را نمیشناخت...

گفت از تغییراتش، تحولی که جرقه اش را معلم دینی ای زد که با آرامش

و متانتش، با هدف تغیییر آمده بود! و توانست چیزی بگوید که تازه باشد، چیز هایی که

حرف های همیشگی و کلیشه ای نبود.

دین را فهمیده بود و توانست ذره ای از آنرا به الهام بچشاند . . .

اتفاقی که به زبان الهام شاید از سن پانزده ساگی تا الان نماند اما چیزی که در

وجودش روشن شده بود همیشه همراهش بود، آن تشنگی که همواره او را

به سمتی میکشاند که احساس میکرد قرار است حرف هایی از همان جنس بشنود ... 

 بعد از 10 سال دوستی پیدا کرد در همسایگی اش که مذهبی بود!

همسایه ای که بعدها برای الهام شده بود بهترین دوست، چرا که حرف هایش

را زندگی میکرد ... و چیز هایی که میخواست بگوید را عمل میکرد!

 و با هدیه کتاب عطش تغییر بزرگ زندگی الهام را رقم زد . . .

در کتاب برایش نوشته بود :

امیدوارم بمیری از هر چیزی که هستی و به او زنده بشی و به او باقی بشی . . .

با عث تحولش آن کتاب بود، که پس از خواندنش خودش را دید که آرزوهایش  مثل

یک لباس در آورده شده کنارش هستند و از فردا الهام یک آدم دیگری بود...

و الهام به این باور رسیده که باید لباس آرزوها رو کند و انداخت دور باید برای به

خدا رسیدن و طلای واقعی شدن سختی کشید باید مرد راه باشی و سختی ها

رو تحمل کنی...


و به نظرم الان چقدر ما احتیاج داریم به این معلم های دینی که به جای اینکه فقط کتاب رو

تدریس کنند به فکر نشان دادن واقعیت دین اسلام به بچه ها باشند و چقدر کم اند متاسفانه...

و چقدر احتیاج داریم به مردمی که مثل همسایه ی خانم قاجار تاثیرگذار باشن...

و واقعیت دین را آموخته باشن...و به جای بد نگاه کردن وقضاوت کردن  دختران یا پسرانی

ظاهر درستی ندارند به آنها برای رسیدن به حقیقت و خدا کمک کنند...

کاش بدونیم که بیشتر مشکلات بدحجابی و حتی جوون هایی که نمیخوان دین را بپذیرن

خود ما و یا حتی مسِئولان کشور باشیم...که حقیقت دین را به جوانان نشان نداده ایم...

وقتی حتی معلم های دینی ما برایشان آموزش واقعی بچه ها مهم نیست یعنی هیچ

کاری در راستای دین انجام نشده...

کاش یاد بگیریم که امر به معروف، نگاه تند و بد حرف زدن و گشت ارشاد نیست

که من خودم در بین جمعیت کثیری از دوستانم میبینم که هیچ فایده ای ندارد...

امر به معروف یعنی زندگی کنیم اعتقاداتی رو که داریم و با عمل کردن نشون بدیم

حرفامونو و یاحتی با تذکر دوستانه و مهربانانه ...

در غیر این صورت مطمئنم که نتیجه نمیگیریم...

کاش به فکر تغییر خودمون و اخلاق و رفتارمون باشیم و همیشه فکر نکنیم کارمون درسته

و دیگران رو قضاوت کنیم...مطمئنم اگر به جوون های هم نسل من واقعیت دین نشون داده

بشه مشتاق تر از ماها قدم بر میدارن...در راه رسیدن به خدا...

ان شاالله که فرهنگ سازی انجام بشه و شاهد تغییر هزارن دختر و پسر مسلمان به

هزاران مسلمان واقعی مثل الهام قاجار باشیم...

برای خانم قاجار آرزوی سربلندی و موفقیت  همیشگی در راه رسیدن به خدا رو دارم...


یا علی...

التماس دعا...

الهم عجل الولیک الفرج










نوشته شده در تاریخ جمعه 19 تیر 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
به نام خداوند بخشنده ی مهربان

معرفی رمان... رمان دوم


پنجشنبه فیروز ه ای...




موضوع
تاریخ چاپ                               1393

تعداد صفحات                             376صفحه

قیمت                                         210000ریال


                                 

                                 


رمان دینی در ایران با فراز و نشیب­ های ساختاری و معنایی متعددی همراه بوده است

و در نهایت نیز ماحصل انتشار در این سبک ادبی را نمی­ توان چیزی بیشتر از طبع­ آزمایی

دانست. در طول چهار دهه پس از پیروزی انقلاب اسلامی نویسندگان متعددی که در این ز

مینه فعال بوده­ اند به طور عمده موفق­ ترین آثار خود را در زمینه بازروایی از حوادث ت

اریخی قرار داده­ اند. در چنین فضایی آنچه که کمتر به خلق آن توجه شده است

تولید رمان­ هایی دینی با مضمون اجتماعی و با حوادثی است که در چهارچوب و

جغرافیای زیستی امروزی می­ گذرد. به عبارت دیگر، رمان دینی که در داستانش

به مسئله سبک زندگی دین­ مدارانه به شیوه­ای کاملا اسلامی و ایرانی بپردازد؛

کمتر مورد توجه و دقت نویسندگان ایرانی بوده است.

«پنجشنبه فیروزه­‌ای»، جدیدترین اثر سارا عرفانی را می­ توان یک تجربه قابل اعتنا و

قابل قبول در حرکت به سمت تولید چنین آثاری دانست؛ آثاری داستانی که پیش

از هر چیز سعی دارند به دور از هر نوع قضاوت و یا ظاهرالصلاح نشان دادن بخشی

از شخصیت­های داستانی و ترسیم فضاهای سفید و سیاه در داستان، سبک­های مختلف

از زندگی انسانی را پیش روی هم قرار داده و مخاطب را به هم ذات پنداری با آن وادارند.

«پنجشنبه فیروزه‌ای» با یک داستان سریع و سرضرب آغاز می­شود. با روایتی از یک

دانشجو که مخاطب می­تواند به سادگی با آن هم‌ذات پنداری کند؛ دانشجویی که اهل ادا

در آوردن نیست. اما رمان پس از این پیش­درآمد وارد رابطه ظریف چند دختر دانشجو می­شود

که برای زیارت به مشهد مقدس وارد شده­اند. شاید اوج رفتار عرفانی در نگارش این رمان

و رو در رو قرار دادن سبک­های مختلف زیستی در رمان را بتوان در این بخش رمان جستجو کرد.

عرفانی با زیرکی و در عین حال رعایت جنبه های مختلف عفاف، مخاطب را به درون تو در

 توی ذهن دختران جوان دانشجویی می­برد که  در این سفر همراهند.

توصیف دقیق پوشش، چهره و حتی شرح لحن آنها در کنار دیالوگ­‌های به کار رفته توسط

آنها و نیز شیوه ری­اکشن­های جسمی آنها در بیان برخی جملات و عکس­العمل نشان دادن به

 آنها یکی از نقاط قوت وی در ترسیم شخصیت­های این رمان است. با این حال او در کنار این

چنین ابتکاراتی، به ترسیمی ظریف و زیبا از اندیشه و نگاه و زندگی مؤمنانه از زاویه یک

دختر جوان در بستر رویدادهایی که داستان پیش پای او می­گذارد دست یافته است.

«پنجشنبه فیروزه‌­ای» از حیث بیان رویدادهای داستانی اثری به شدت امروزی است.

به عبارت ساده­‌تر این رمان در زمره آثار آپارتمانی و لوکس و ­روشن فکرانه است

و نه آثاری که به تمامی در مسجد و مکان­های مذهبی می­گذرد. ساختار روایت دینی

این رمان شکل گرفته در ساختارهای عادی و روزمره و قابل دسترسی زندگی امروزین

همه ماست و همین مسئله است که این داستان را برای خواندن و پی­گرفتن قابل تأمل می­کند.

در بخشی از رمان می­‌خوانیم:

یکی از دختر‌ها به طرفش آمد و گفت: «صبر کن!» جلوتر آمد. به جزوه‌ای که دستش بود

اشاره کرد و گفت: «بابا چقدر همه چی رو می‌نویسی! هر چی نیگاه کردم دیدم کم

مونده سرفه‌های استادم بنویسی.» خندید.

پسر هم خندید. نفس عمیقی کشید و گذاشت بوی گرم و شیرین ادکلن تمام ریه‌ا‌ش

را پر کند. گفت: «مگه یادت نیست؟ جلسه اول گفت توی امتحان از حرفای کلاس سؤال می‌ده.»

دختر گره‌ای به ابروهای پیوسته‌ش انداخت و گفت: «اتفاقاً همین خیلی منو ترسوند.

برای همین گفتم جزوه تو رو امانت بگیرم کپی کنم، اگه اجازه می‌دی البته. بچه‌ها

گفتن جزوه‌هات از بقیه کامل‌تره.»

پسر چند لحظه مردد ماند.

دختر بی‌معطلی گفت: «نگران نباش! امانت دار خوبی هستم.» سر کج کرد و منتظر ماند.

چند بار پلک زد و نگاهش کرد. گفت: «تازه می‌خواستم بگم برای جلسات قبلی رو هم

بیاری ازت بگیرم.»

دختر دیگری چند ردیف جلوتر بند کیفش را روی شانه انداخت و وقتی داشت از کلاس

بیرون می‌رفت، برایش دست تکان داد. پسر هم دست تکان داد. ورق‌ها را مرتب کرد

و جلو دختر گرفت که همچنان لبخند شیطنت آمیزی به لب داشت. گفت: «باشه، بگیر!»

دختر که فاتحانه ورقه‌ها را در کوله پشتی می‌گذاشت گفت: «ممنونم! کپی می‌کنم فردا

می‌آرم. اگه تو‌ام لطف کنی بقیه‌شو بیاری خیلی عالی می‌شه.»

ـ باشه. می‌آرم…

پسری که تا آن موقع کنارش نشسته بود بلند شد. با چشم به کوله او اشاره کرد

و گفت: «اونم بی‌زحمت کپی کن فردا بیار. یادت نره.»

ـ یادم نمی‌ره. برو خوش باش!

بعد نفس عمیقی کشید و به دختر گفت: «پس بوی ادکلن تو بود که از اول ساعت،

تمام کلاس رو برداشته بود. درسته؟ الآن که اومدی نزدیکم متوجه شدم.»

ابروهای پیوسته دختر در هم رفت و یک قدم عقب گذاشت. گفت: «ببخشید… اذیتت کرد؟»

ـ اصلاً!… اتفاقاً خیلی عالی بود. می‌شه گفت دیوانه کننده بود. معلومه فیک نیست.

حتماً کلی به خاطرش پیاده شدی! ولی معلومه خوش سلیقه‌ای. آفرین!

ـ لطف داری. اگه زنونه نبود می‌گفتم قابل نداره.

هر دو خندیدند…




(( به نظرم رمان خیلی خوبی بود و واقعا ارزش خوندن داشت...

داستان مسافرت دانشجویی چند جوان رو به مشهد روایت میکنه...

با عقاید و تفکرات مختلف...

یه نکته خیلی خوب وعالیه اینکه حال و هوای حرم امام رضا(ع) و چگونگی زیارت واقعی

در آن به زیبایی توصیف شده بود...و اینکه چقدر حیفه که وقتی میریم مشهد به جای

گشت و گذاره هرروزه در بازارها و جاهای تفریحی کمی به فکر درک واقعی شناخت امام

باشیم و به جای گله و شکایت صبور باشیم و به جای خواسته های زیادی برای عشق

و دوست داشتن خود  امام بریم زیارت نه فقط برای گرفتن حاجات...

علاوه بر این ها لطف امام رضا (ع) به جوون های هرچند گناهکار رو میخونیم و معجزه و شفا

که هردو به زیبایی در داستان توصیف شده...و حس خیلی زیبا و عرفانی به خواننده دست

میده...

امیدوارم از خوندن این کتاب لذت ببرید...))

التماس دعا...


الهم عجل الولیک الفرج...




نوشته شده در تاریخ جمعه 19 تیر 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه‌طلبی و قدرت. هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگی‌شان را .

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد، دلم می‌خواست همه‌ نفرتم را توی صورتش تف کنم .

انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم، نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد، می‌بینی آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می‌کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. با هر چیزی فریب می‌خورند .

از شیطان بدم می‌آمد، اما حرف‌هایش شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم. تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. اما توی آن جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم .

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه‌ی نامردش را بگیرم، عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم. اما شیطان نبود. نشستم و های های گریه کردم، از ته دل .

اشک‌هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی‌ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم... صدای قلبم را . پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود. 

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 تیر 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
گاهی اگر دعایت مستجاب نشد، برو و گوشه ای بنشین...

زانوهایت را بغل بگیرو یک دل سیر گریه کن...
شاید لازم باشد میان گریه هایت بگویی

《 اللـهم اغـفر لی الـی الـذنـوب الـتی تـحبس الدعــا》

【خــدایا بـبخش آن گنـاهانیم را کـه دعـایـم را حـبس کرده اسـت...】


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 تیر 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
به نام خدا

سلام به همه ی برادرهای بزرگوار و خواهرای گلم...


اعتراف میکنم خیلی دلم واسه نوشتن تنگ شده بود...

واسه داستان ها و معجزاتی که واسه خودمم درس بود و روی وبلاگ قرار میدادم...

اما خب خیلی اتفاقاتی افتاد که سعادت نداشتم بازم براتون بنویسم...

و واقعا ازتون ممنونم که دختر مسلمان رو تنها نذاشتین و با نظراتتون وبلاگو حمایت کردین...

و خوشحالم که پست ها مورد نظرتون بوده...

برام دعا کنید که بتونم سعادت داشته باشم نوشتن براتونو ادامه بدم...

امسال سال مهمیه واسم سال کنکور ولی تمام تلاشم رو میکنم که جبران نبودم

در این چند وقت باشه...پس تمام تلاشمو میکنم برای آغاز دوباره...

در این شبای قدر برای من و خانواده ام رو خیلی دعا کنید ....

خیلی ممنون ازتون...


التماس دعا...







نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 تیر 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic