تبلیغات
دختر مسلمان - کتاب اول .... کتاب دختران آفتاب...
دختر مسلمان
رمان اول...



کتاب دختران آفتاب

نویسندگان:
امیرحسین بانکی... محمد دانشگر ...و

محمدرضا رضایتمند



در انتشارات سروش؛ دختران آفتاب به چاپ هشتم رسید

به گزارش روابط عمومی انتشارات سروش دختران آفتاب"

 اگرچه داستان است، در واقع تحقیقی روان شناختی

 و جامعه شناختی و فرهنگی و دینی"

دربارة زنان است. دختران آفتاب خواسته است که زن

و منزلت و شخصیت و هویت او را بشناساند؛

 به خودش، به مَردَش، به جامعه اش، و به تاریخ گذشته و سرنوشت آینده اش؛ همان گونه که

 هست و همان گونه که باید باشد. و همین گونه است که او را از طفیلی مرد بودن می رهاند و

 نشان می دهد که در عین زن بودن هیچ از مراتب و کمالات انسانی کم ندارد. هم سفران

 دختران آفتاب به سرمنزل تفکری می رسند که انسان را می بیند و اعتبار می بخشد؛

 خواه زن باشد خواه مرد. سرمنزل مقصود دختران آفتاب دامان پرمهرومحبت مادری است

 که سرچشمة همة نیکی هاست. مادری که فاطمة خوبی هاست و زهرة روشنایی ها.

این کتاب از معدود داستان هایی است که بیش از یک نویسنده دارد و سبب آن هم چند

جنبه ای بودن محتوای آن است.

در این رمان به زیبایی و در سبک و شیوه داستانی به بسیاری از پرسش های مطرح درباره

نقش اجتماعی زن و لوازم و پیامدهای آن اشاره شده است.

خواننده در لابلای رمان پاسخ شبهات و پرسش های خود را در مسایلی چون

 کنوانسیون زنان(ص 99) , زن در غرب ( 103) , فمینسیم و جنبش زنان (112),

 زن در اسلام (130) , قضاوت و حکومت زن (170) , ارث (174) , شهادت و دیه (177),

 نقصان عقل (180), تعدد زوجات (217) , تنبیه زنان (237) , کار در منزل (240), طلاق (243),

 اشتغال (270), همسران نمونه(293) , تفاوت های زن و مرد(330) , حجاب ( 246), حیا(363),

 ارتباط دختر و پسر(375), عرف برخورد(391), اقسام ارتباط (400) و نمونه های راستین زنان (428)

 را می یابد بدون آن که از اصل داستان و قصه دور و به آهنگ آن آسیبی برسد.


قسمت هایی از کتاب...


عکس را گرفت طرف من با اشتیاق آن را از دستش قاپ زدم ... قبل از اینکه بتوانم با خیال راحت

تماشایش کنم، فاطمه دوباره برگشت سمت حرم. نمیدونم چرا عادت داشت وقتی از برادرش

حرف میزد به حرم نگاه کند...

_نه این مال دفعه ی آخریه . آخرین باری که رفت جبهه...

حواسم از عکس پرت شد:

_آخرین دفعه؟؟؟

_اومده بود مرخصی... بی خبر وبرای 48 ساعت... آقاجون و خانجون هم اومده بودن مشهد...

وقتی دیدم اومده خیلی تعجب کردم ... هنوز وقت مرخصی اش نشده بود... تازه 20 روز بود

که رفته بود. گفت که خب شاید قسمت این طوریه دیگه... گفتم: دفعه دیگه ان شاالله...

روز آخر طرف های عصر اومدن دنبالش گفتم: کاش یه روز دیگه میموندی آقاجون وخانجون فردا

فردا میان...گفت کار داره و باید بره این بار من به جای خانجون قرآن روی سرش گرفتم، براش توی

کاسه ی چینی آب و گلبرگ محمدی ریختم  وبدرقه اش کردم . دم در باز هم سرش راپایین انداخت.

گفتم: بازهم که سرت رو پایین انداختی...

گفت: فاطمه حلال کن...

یکهو چیزی توی دلم خالی شد... گفتم : تو هیچ وقت از من حلالیت نمیخواستی؟

همانطور که سرش پایین بود هم دیدم که قرمز شده بود، حتی گوش هایش هم قرمز شده بود...

گفت: این بار خیلی اذیتت کردم خیلی بهت بی اعتنایی کردم...

بغض گلویم را گرفت...سرم را پایین انداختم تا خیسی چشم هایم رو نبینه... به زحمت گفتم:

پس خودت میدونی...

احساس کردم بالاخره سرش را بلند کرد... گرمی نگاهش راکه روی سرم میپیچید حس کردم.

گفت: آره آبجی مجبور بودم... باید دل میکندم...

من هم سرم را بالا آوردم چشم در چشم... خیره شدم بهش ... خیره شد بهم...

گفتم : از من؟؟؟

گفت: از تو ، از آقاجون ، خانجون ، از دوستام ، از دنیا، از همه چیز...

گفتم: دل کندی؟؟؟

سرش را تکان داد و گفت : فکر کنم... واز دهانه در بیرون رفت...

گفتم : پس بگیر...

و کاسه آب را پاشیدم طرفش ...فقط دو قدم با من فاصله داشت تقریبا همه آب ها رسید

بهش و خیس شد...خیس خیس... خندید وبعد صدای کلیک دوربین را شنیدم...دوستش بود که

 ازش عکس انداخته بود...

از همان پشت در هم صدای شادمان خنده ی آن ها را می شنیدم ...ولی مطمئنم آن ها صدای

 گریه ی من را نشنیدند...

فاطمه کمی مکث کرد:

_علی رفت برای همیشه...

{به نظر خودم کتاب عالی بود ماجرای چندتا دختر دانشجو که با موقعیت ها و تفکرات و عقاید دینی

 و اجتماعی متفاوت کنار یکدیگر درسفر مشهد قرار میگیرند وباعث میشن تا سوالهایی که درمورد

 دین و حجاب دارند توسط گفتگو حل بشه در این بین داستانهای شیرین زندگی هرکدوم از این

دخترها باعث میشه داستان روندی لطیف و ملموسی رو داشته باشه...به طوری که دقیقا میشه

 خودمونو جای شخصیت های داستان حس کنیم وشاید سوال های خیلی از دخترهای جوان مثل

 من راجع به حجاب و دین با خوندن این کتاب حل بشه... }

...خوندن این کتاب رو به همه پیشنهاد میکنم...

التماس دعا...




نوشته شده در تاریخ جمعه 28 شهریور 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.