تبلیغات
دختر مسلمان
دختر مسلمان
به نام خداوند بخشنده ی مهربان




سلام به همه دوستان و برادران و خواهران خوبم...

از این هفته به بعد میخوام در وبلاگ دختر مسلمان علاوه بر مطالب و دلنوشته های حجاب

و مطالب دختران تازه مسلمان شده از معرفی و نقد کتاب های منتشر شده ای که در مورد حجاب

هست و خودم مطالعه اشون کردم هفته ای یکبار یا شایدم ماهی یکبار برای معرفی این

کتاب هارو روی وبلاگم قرار بدم...

قدم دوم خاطره های خودم و دوستام همچنین شما اگه دوست داشته باشین رو در مورد حجاب

روی وبلاگ قرار میدم...

حالا دوستانی که فکر میکنند تو این معرفی کتاب ها و خاطره نویسی ها  میتونن کمکم کنند

 خوشحال میشم بهم تو نظراتشون اطلاع بدن...


و دیگه این که بازم اگه نقد یا پیشنهاد یا خاطره داشتین وتمایل داشتین روی وبلاگ دختر مسلمان

قرار بگیره خوشحال میشم بهم بگین...

ممنون از نظرات خوبتون...اولین معرفی کتاب از امروز...


لبخند خدا همراه زندگی تون ایشالا همیشه شاد وخندون باشین...التماس دعا...

اللهم عجل الولیک الفرج...

تک شاخه گل نرگس shakhe gole narges

.

.

.

((حجاب))

به نام خالق هستی

(شهیدمطهری:کسی که زیبایی اندیشه دارد زیبایی ظاهری خودرابه نمایش نمی گذارد)


 دوستای خوبم،خوبه بدونید که:


در کتاب حجاب دراسلام ازاستاد شهیدمرتضی مطهری آمده است:گرچه پوشش دربین عرب مرسوم نبود

واسلام آن را به وجود آورد ولی در ملل غیرعرب به شدیدترین شکل رواج داشت. درایران و دربین یهود ومللی که ازفکریهود

پیروی میکردند حجاب به مراتب شدیدتر ازآنچه اسلام می خواست وجود داشت.دربین این ملت ها صورت ودوکف دستها

هم پوشیده می شد. حتی دربعضی ازملت ها سخن ازپوشش زن نبود بلکه سخن از قایم کردن زن بود واین فکررا به

صورت یک عادت سفت وسخت درآورده بودند...

حجاب اسلامی آن گونه که غرب تبلیغ میکند به معنای حبس زن درخانه ویا دوری ازشرکت دراجتماع وجامعه نیست بلکه

بدین معناست که زن در معاشرت خود بامردان بیگانه موی سر واندام خودرا بپوشاند وبه جلوه گری وخودنمایی نپردازد...

جملات زیبا گیله مرد






نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
ریاضیش خیلی خوب بود.
 شب ها بچه ها رو جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد بهشون ریاضی درس می داد...
 زیر تیر چراغ برق.

 

*****************

 مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند.

خواستش و بهش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.

         

دکتر مجتهدی چند سؤال ازش پرسید. بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر مجتهدی گفت: "پسر جان تو قبولی. شهریه هم لازم نیست بدهی."

*****************

 سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند.

 سرامتحان، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد.

 شد هجده،

بالاترین نمره.

******************

یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.

ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند.

همه از کمونیست ها می ترسیدند.

*****************

 آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش.

 ازش حساب می بردم. یک روز رفتم خانه شان ؛ دیدم پیش بند بسته، دارد ظرف می شوید.

با دخترم رفته بودم. بعد از این که ظرف ها را شست. آمد و با دخترم بازی کرد.

 با همان پیش بند.

 *****************

اللهُمَ صَل عَلى مُحَمَد وَ آلِ مُحَمَد وَ عَجِل فَرَجَهُم... 

بخشی از خاطرات شهید دکتر مصطفی چمران ***

قسمت 1... 


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 مرداد 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 مرداد 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
تَــمـــآمِــــه جَــذآبــیـَّــت ِ یــكــــ  دُخــتَــــــر

 شَــخــصـــــــیـَّـــت و اَفــکـــــآرِشـِــــــه
 
بَــقــیـَــش بـــآ یـــه دَســتــمـــــــآل  مَــرطـــوب پــــآکـــــ مــیــشــــه

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 مرداد 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
سلام آقا 

حال همه ما خوب است... 
ملالی نیست جز گم شدن 
گاه به گاه خیالی دور 
که شاید نامش 
شادمانی شوق دیدار باشد
یادت می آید ؟!!
رفته بودی تا از سراپرده غیبت 
خبر از آرامش آسمان بیاوری 
و برای درد این دل بیقرار درمان ؟
دوباره برایت می نویسم 
حال همه خوب است 
اما تو باور نکن 
توباورنکن که بی تو
هیچ چیزی خوب باشد

الهم عجل لولیک الفرج 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 مرداد 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
بـــــــــــــــــــانـــــــــو...

در روزگاری،

که زن ها در خیابان ساپورت می پوشند

لاکهای شَـبرنگ میزنند

و در روز و شب

مثل چِراغها

برق می زنند،

از دامان این زن

مـــــــــــَـــــــردها 

به معراج که نمی روند هیچ!

به تاراج می روند...!


بـــــــــــــــــــانـــــــــو... 


فـکــــــــــــر کـن ...

چـنـد چـفــیـــــــــه ،

خـونـی شـد، 

تــا ،

چــــــــــادری ، خـاکـــی نـشـود ...


بـــــــــــــــــــانـــوی محجبه سرزمینم

تا بحال به خود اندیشیده ای...؟

 به گوهـــــر وجودی ات ؛

 به عــزت درونـــی ات ؛ 

زیــــبایی کنونـی ات

به مروارید چی...؟!

 اندیشیده ای ...

به ارزشش  به زیبایی بودنش ؛ 

به کمیــاب بودنش ؛ 

محبــوب بودنش

اره... 

درست فهمیدی !!

تو مرواریدی هستی زیبا در پوشش چــــــــــــــــادری زیباتر

مـــــــــــــــــــــــروارید باش تا همیشه محبوب باشی ... 

نه چون سنگ ساحل در دسترس همگان


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 مرداد 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
به نام خدای مهربون...

سلام به دوستای خوبم...نماز و روزه وطاعات و عباداتتون قبول باشه...

راستش دلم نیومد حرفی نزنم از خانمی که چندروزه فکر من و درگیره متانت و صداقت و

آرامش خودش کرده...

حتما میدونید که برنامه از لاک جیغ تا خدا در روزهای ماه رمضان درحال پخشه که موضاعات

زیادی رو در مورد دخترانی که حجاب رو برای خودشون انتخاب کردن و سختی های راهشون

مطرح میکنه... برنامه ی خوبیه و ارزش تماشاکردن رو داره...

اما به نظر من اوج این برنامه قسمتی بود که با خانم الهم قاجار مصاحبه شده بود...

وباعث شد لرزشی دوباره در قلبم به وجود بیاد...که پیشنهاد میکنم اگر این برنامه رو ندیدید

حتما یه سری به سایت آپارات بزنید و دانلودش کنید...

اما حرفهای ارزشمندشون...

الهام قاجار آمد و گفت از اینکه پدرش مسلمان نبود و در آمریکا زندگی میکرد ومادرش

در خانواده ای سرشناس و پولدار زندگی میکرد ...و اینکه دین را نمیشناخت...

گفت از تغییراتش، تحولی که جرقه اش را معلم دینی ای زد که با آرامش

و متانتش، با هدف تغیییر آمده بود! و توانست چیزی بگوید که تازه باشد، چیز هایی که

حرف های همیشگی و کلیشه ای نبود.

دین را فهمیده بود و توانست ذره ای از آنرا به الهام بچشاند . . .

اتفاقی که به زبان الهام شاید از سن پانزده ساگی تا الان نماند اما چیزی که در

وجودش روشن شده بود همیشه همراهش بود، آن تشنگی که همواره او را

به سمتی میکشاند که احساس میکرد قرار است حرف هایی از همان جنس بشنود ... 

 بعد از 10 سال دوستی پیدا کرد در همسایگی اش که مذهبی بود!

همسایه ای که بعدها برای الهام شده بود بهترین دوست، چرا که حرف هایش

را زندگی میکرد ... و چیز هایی که میخواست بگوید را عمل میکرد!

 و با هدیه کتاب عطش تغییر بزرگ زندگی الهام را رقم زد . . .

در کتاب برایش نوشته بود :

امیدوارم بمیری از هر چیزی که هستی و به او زنده بشی و به او باقی بشی . . .

با عث تحولش آن کتاب بود، که پس از خواندنش خودش را دید که آرزوهایش  مثل

یک لباس در آورده شده کنارش هستند و از فردا الهام یک آدم دیگری بود...

و الهام به این باور رسیده که باید لباس آرزوها رو کند و انداخت دور باید برای به

خدا رسیدن و طلای واقعی شدن سختی کشید باید مرد راه باشی و سختی ها

رو تحمل کنی...


و به نظرم الان چقدر ما احتیاج داریم به این معلم های دینی که به جای اینکه فقط کتاب رو

تدریس کنند به فکر نشان دادن واقعیت دین اسلام به بچه ها باشند و چقدر کم اند متاسفانه...

و چقدر احتیاج داریم به مردمی که مثل همسایه ی خانم قاجار تاثیرگذار باشن...

و واقعیت دین را آموخته باشن...و به جای بد نگاه کردن وقضاوت کردن  دختران یا پسرانی

ظاهر درستی ندارند به آنها برای رسیدن به حقیقت و خدا کمک کنند...

کاش بدونیم که بیشتر مشکلات بدحجابی و حتی جوون هایی که نمیخوان دین را بپذیرن

خود ما و یا حتی مسِئولان کشور باشیم...که حقیقت دین را به جوانان نشان نداده ایم...

وقتی حتی معلم های دینی ما برایشان آموزش واقعی بچه ها مهم نیست یعنی هیچ

کاری در راستای دین انجام نشده...

کاش یاد بگیریم که امر به معروف، نگاه تند و بد حرف زدن و گشت ارشاد نیست

که من خودم در بین جمعیت کثیری از دوستانم میبینم که هیچ فایده ای ندارد...

امر به معروف یعنی زندگی کنیم اعتقاداتی رو که داریم و با عمل کردن نشون بدیم

حرفامونو و یاحتی با تذکر دوستانه و مهربانانه ...

در غیر این صورت مطمئنم که نتیجه نمیگیریم...

کاش به فکر تغییر خودمون و اخلاق و رفتارمون باشیم و همیشه فکر نکنیم کارمون درسته

و دیگران رو قضاوت کنیم...مطمئنم اگر به جوون های هم نسل من واقعیت دین نشون داده

بشه مشتاق تر از ماها قدم بر میدارن...در راه رسیدن به خدا...

ان شاالله که فرهنگ سازی انجام بشه و شاهد تغییر هزارن دختر و پسر مسلمان به

هزاران مسلمان واقعی مثل الهام قاجار باشیم...

برای خانم قاجار آرزوی سربلندی و موفقیت  همیشگی در راه رسیدن به خدا رو دارم...


یا علی...

التماس دعا...

الهم عجل الولیک الفرج










نوشته شده در تاریخ جمعه 19 تیر 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
به نام خداوند بخشنده ی مهربان

معرفی رمان... رمان دوم


پنجشنبه فیروز ه ای...




موضوع
تاریخ چاپ                               1393

تعداد صفحات                             376صفحه

قیمت                                         210000ریال


                                 

                                 


رمان دینی در ایران با فراز و نشیب­ های ساختاری و معنایی متعددی همراه بوده است

و در نهایت نیز ماحصل انتشار در این سبک ادبی را نمی­ توان چیزی بیشتر از طبع­ آزمایی

دانست. در طول چهار دهه پس از پیروزی انقلاب اسلامی نویسندگان متعددی که در این ز

مینه فعال بوده­ اند به طور عمده موفق­ ترین آثار خود را در زمینه بازروایی از حوادث ت

اریخی قرار داده­ اند. در چنین فضایی آنچه که کمتر به خلق آن توجه شده است

تولید رمان­ هایی دینی با مضمون اجتماعی و با حوادثی است که در چهارچوب و

جغرافیای زیستی امروزی می­ گذرد. به عبارت دیگر، رمان دینی که در داستانش

به مسئله سبک زندگی دین­ مدارانه به شیوه­ای کاملا اسلامی و ایرانی بپردازد؛

کمتر مورد توجه و دقت نویسندگان ایرانی بوده است.

«پنجشنبه فیروزه­‌ای»، جدیدترین اثر سارا عرفانی را می­ توان یک تجربه قابل اعتنا و

قابل قبول در حرکت به سمت تولید چنین آثاری دانست؛ آثاری داستانی که پیش

از هر چیز سعی دارند به دور از هر نوع قضاوت و یا ظاهرالصلاح نشان دادن بخشی

از شخصیت­های داستانی و ترسیم فضاهای سفید و سیاه در داستان، سبک­های مختلف

از زندگی انسانی را پیش روی هم قرار داده و مخاطب را به هم ذات پنداری با آن وادارند.

«پنجشنبه فیروزه‌ای» با یک داستان سریع و سرضرب آغاز می­شود. با روایتی از یک

دانشجو که مخاطب می­تواند به سادگی با آن هم‌ذات پنداری کند؛ دانشجویی که اهل ادا

در آوردن نیست. اما رمان پس از این پیش­درآمد وارد رابطه ظریف چند دختر دانشجو می­شود

که برای زیارت به مشهد مقدس وارد شده­اند. شاید اوج رفتار عرفانی در نگارش این رمان

و رو در رو قرار دادن سبک­های مختلف زیستی در رمان را بتوان در این بخش رمان جستجو کرد.

عرفانی با زیرکی و در عین حال رعایت جنبه های مختلف عفاف، مخاطب را به درون تو در

 توی ذهن دختران جوان دانشجویی می­برد که  در این سفر همراهند.

توصیف دقیق پوشش، چهره و حتی شرح لحن آنها در کنار دیالوگ­‌های به کار رفته توسط

آنها و نیز شیوه ری­اکشن­های جسمی آنها در بیان برخی جملات و عکس­العمل نشان دادن به

 آنها یکی از نقاط قوت وی در ترسیم شخصیت­های این رمان است. با این حال او در کنار این

چنین ابتکاراتی، به ترسیمی ظریف و زیبا از اندیشه و نگاه و زندگی مؤمنانه از زاویه یک

دختر جوان در بستر رویدادهایی که داستان پیش پای او می­گذارد دست یافته است.

«پنجشنبه فیروزه‌­ای» از حیث بیان رویدادهای داستانی اثری به شدت امروزی است.

به عبارت ساده­‌تر این رمان در زمره آثار آپارتمانی و لوکس و ­روشن فکرانه است

و نه آثاری که به تمامی در مسجد و مکان­های مذهبی می­گذرد. ساختار روایت دینی

این رمان شکل گرفته در ساختارهای عادی و روزمره و قابل دسترسی زندگی امروزین

همه ماست و همین مسئله است که این داستان را برای خواندن و پی­گرفتن قابل تأمل می­کند.

در بخشی از رمان می­‌خوانیم:

یکی از دختر‌ها به طرفش آمد و گفت: «صبر کن!» جلوتر آمد. به جزوه‌ای که دستش بود

اشاره کرد و گفت: «بابا چقدر همه چی رو می‌نویسی! هر چی نیگاه کردم دیدم کم

مونده سرفه‌های استادم بنویسی.» خندید.

پسر هم خندید. نفس عمیقی کشید و گذاشت بوی گرم و شیرین ادکلن تمام ریه‌ا‌ش

را پر کند. گفت: «مگه یادت نیست؟ جلسه اول گفت توی امتحان از حرفای کلاس سؤال می‌ده.»

دختر گره‌ای به ابروهای پیوسته‌ش انداخت و گفت: «اتفاقاً همین خیلی منو ترسوند.

برای همین گفتم جزوه تو رو امانت بگیرم کپی کنم، اگه اجازه می‌دی البته. بچه‌ها

گفتن جزوه‌هات از بقیه کامل‌تره.»

پسر چند لحظه مردد ماند.

دختر بی‌معطلی گفت: «نگران نباش! امانت دار خوبی هستم.» سر کج کرد و منتظر ماند.

چند بار پلک زد و نگاهش کرد. گفت: «تازه می‌خواستم بگم برای جلسات قبلی رو هم

بیاری ازت بگیرم.»

دختر دیگری چند ردیف جلوتر بند کیفش را روی شانه انداخت و وقتی داشت از کلاس

بیرون می‌رفت، برایش دست تکان داد. پسر هم دست تکان داد. ورق‌ها را مرتب کرد

و جلو دختر گرفت که همچنان لبخند شیطنت آمیزی به لب داشت. گفت: «باشه، بگیر!»

دختر که فاتحانه ورقه‌ها را در کوله پشتی می‌گذاشت گفت: «ممنونم! کپی می‌کنم فردا

می‌آرم. اگه تو‌ام لطف کنی بقیه‌شو بیاری خیلی عالی می‌شه.»

ـ باشه. می‌آرم…

پسری که تا آن موقع کنارش نشسته بود بلند شد. با چشم به کوله او اشاره کرد

و گفت: «اونم بی‌زحمت کپی کن فردا بیار. یادت نره.»

ـ یادم نمی‌ره. برو خوش باش!

بعد نفس عمیقی کشید و به دختر گفت: «پس بوی ادکلن تو بود که از اول ساعت،

تمام کلاس رو برداشته بود. درسته؟ الآن که اومدی نزدیکم متوجه شدم.»

ابروهای پیوسته دختر در هم رفت و یک قدم عقب گذاشت. گفت: «ببخشید… اذیتت کرد؟»

ـ اصلاً!… اتفاقاً خیلی عالی بود. می‌شه گفت دیوانه کننده بود. معلومه فیک نیست.

حتماً کلی به خاطرش پیاده شدی! ولی معلومه خوش سلیقه‌ای. آفرین!

ـ لطف داری. اگه زنونه نبود می‌گفتم قابل نداره.

هر دو خندیدند…




(( به نظرم رمان خیلی خوبی بود و واقعا ارزش خوندن داشت...

داستان مسافرت دانشجویی چند جوان رو به مشهد روایت میکنه...

با عقاید و تفکرات مختلف...

یه نکته خیلی خوب وعالیه اینکه حال و هوای حرم امام رضا(ع) و چگونگی زیارت واقعی

در آن به زیبایی توصیف شده بود...و اینکه چقدر حیفه که وقتی میریم مشهد به جای

گشت و گذاره هرروزه در بازارها و جاهای تفریحی کمی به فکر درک واقعی شناخت امام

باشیم و به جای گله و شکایت صبور باشیم و به جای خواسته های زیادی برای عشق

و دوست داشتن خود  امام بریم زیارت نه فقط برای گرفتن حاجات...

علاوه بر این ها لطف امام رضا (ع) به جوون های هرچند گناهکار رو میخونیم و معجزه و شفا

که هردو به زیبایی در داستان توصیف شده...و حس خیلی زیبا و عرفانی به خواننده دست

میده...

امیدوارم از خوندن این کتاب لذت ببرید...))

التماس دعا...


الهم عجل الولیک الفرج...




نوشته شده در تاریخ جمعه 19 تیر 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه‌طلبی و قدرت. هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگی‌شان را .

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد، دلم می‌خواست همه‌ نفرتم را توی صورتش تف کنم .

انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم، نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد، می‌بینی آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می‌کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. با هر چیزی فریب می‌خورند .

از شیطان بدم می‌آمد، اما حرف‌هایش شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم. تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. اما توی آن جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم .

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه‌ی نامردش را بگیرم، عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم. اما شیطان نبود. نشستم و های های گریه کردم، از ته دل .

اشک‌هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی‌ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم... صدای قلبم را . پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود. 

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 تیر 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
گاهی اگر دعایت مستجاب نشد، برو و گوشه ای بنشین...

زانوهایت را بغل بگیرو یک دل سیر گریه کن...
شاید لازم باشد میان گریه هایت بگویی

《 اللـهم اغـفر لی الـی الـذنـوب الـتی تـحبس الدعــا》

【خــدایا بـبخش آن گنـاهانیم را کـه دعـایـم را حـبس کرده اسـت...】


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 تیر 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
به نام خدا

سلام به همه ی برادرهای بزرگوار و خواهرای گلم...


اعتراف میکنم خیلی دلم واسه نوشتن تنگ شده بود...

واسه داستان ها و معجزاتی که واسه خودمم درس بود و روی وبلاگ قرار میدادم...

اما خب خیلی اتفاقاتی افتاد که سعادت نداشتم بازم براتون بنویسم...

و واقعا ازتون ممنونم که دختر مسلمان رو تنها نذاشتین و با نظراتتون وبلاگو حمایت کردین...

و خوشحالم که پست ها مورد نظرتون بوده...

برام دعا کنید که بتونم سعادت داشته باشم نوشتن براتونو ادامه بدم...

امسال سال مهمیه واسم سال کنکور ولی تمام تلاشم رو میکنم که جبران نبودم

در این چند وقت باشه...پس تمام تلاشمو میکنم برای آغاز دوباره...

در این شبای قدر برای من و خانواده ام رو خیلی دعا کنید ....

خیلی ممنون ازتون...


التماس دعا...







نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 تیر 1394 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
دلنوشته... 
امشــــــــــــــــــــــــــــــــب بیشتر از تمام شب های دیگر دلتنگم... 
امشــــــــــــــــــــــــــــــــب دلم پرواز میخواهد تا اوج آبی آسمان هآ... 
امشــــــــــــــــــــــــــــــــب دلم قطرات بلوری باران رآ میخواهد و خیس شدن هایی که تمآمی ندارد... 
من امشــــــــــــــــــــــــــــــــب دلم آغوش میخواهد...
فکر میکردم دلم تنگ انسان هاست اما دلم تنگ عشق است... 
دلم بی وقفه میبارد امشــــــــــــــــــــــــــــــــب... 
امشــــــــــــــــــــــــــــــــب دلم غصــــه دارد پرواز میخواهد... 
هراس دارد از این زندگی که لحظه ای با توست و لحظه ی دیگر بر علیه تو... 
عشق واقعی آنجا پیدا میشود که لحظه ای که زندگی با تو بود مغرور نشوی و او رآ فراموش نکنی... 
و لحظه ای که زندگی بر علیه توست کم نیاوری و قوی باشی و بدانی کسی هست که به اندازه ی بی اندازه  در اندیشه ی توست و نگاهش همراهت... 
امشــــــــــــــــــــــــــــــــب دلم آغوش خدا رآ میخواهد... 
آغوشی گرم و مطمئن که اگر چنگ بیاندازی بر مهرش و دور نشوی از وجود بی کرانش حتماً در حد تعادل خواهی بود نه مغرور میشوی نه افسرده... 
آن وقت است که باور میکنی دل بستن به انسان ها فقط درد دارد فقط شکست دارد... 
و سقوط تاوان دل دادن به غیر خداست... 

پ.ن:

مشکل این همه شکست و غم ما خود ماییم که گاهی 
یادمان میرود چه مرد چه زن نیاز به حامی غیر انسان ضعیف دارد... 
گاهی یک نفر رآ بت میکنیم در حالی که نمیدانیم یک انسان هرچقدرهم که قوی باشد هرچقدرهم که مرد باشد هرچقدر هم مردانه زن باشد بازهم انسان است انسان ضعیف است... و نیاز به یک حامی دارد... 
و تنها کسی میتواند مراقبت باشد حامیت باشد که عاشقت باشد... فقط میتواند عشق باشد...
 خدا باشد... 
خدایا کمک کن... دل هآ دیگر نگاهشان به تو نیست؟ 
درست... ما بنده ها دیگر بندگی نمیکنیم؟ درست... 
اما خداوندا ما فقط تو رآ داریم... 
خدایا با همه ی بی معرفت بودنم دوستتــــــــــــــــــــــــــــــدارم 
مرا ببخش که هیچ وقت عاشق واقعی نبودم... 
مرا ببخش اگر قضاوت کردم دل شکستم و بندگی نکردم... امشــــــــــــــــــــــــــــــــب مرا حلال کن بهترینم 
من فقط تو رآ دارم... 

                                                    ...fãţëmë śãďãţ... 


نوشته شده در تاریخ جمعه 1 اسفند 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
بودنت حتی زمستانی ترین روزم را بهاروار عاشقانه میکند
من نه اهل بارانم
نه باد
نه عاشق زمستان نه تابستان
من هوایی را دوست دارم که 
متبرک باشد به نفسهایت...
یابن الحسن !!!



نوشته شده در تاریخ جمعه 23 آبان 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()

گوشه هایی از وصیت نامه شهید دکتر مصطفی چمران
 
شهید چمران
"... به خاطر عشق است كه فداكاری می كنم. به خاطر عشق است كه به دنیا با بی اعتنائی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است كه دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس می كنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می كنم.
عشق هدف حیات و محرك زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.  
عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند، مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند، دنیای دیگری حس می كنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می كنم. لرزش یك برگ، نور یك ستاره دور، موریانه كوچك، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است.
 برای مرگ آماده شده ام و این امری است طبیعی، كه مدتهاست با آن آشنام. ولی برای اولین بار وصیت می كنم. خوشحالم كه در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فیها بریده ام. همه چیز را ترك گفته ام. علائق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره كرده ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم ...



نوشته شده در تاریخ جمعه 23 آبان 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
خدایا بگذار دریا باشم ، ساکن و ساکت ، که طوفان های سخت هم من را به هیجان
نیاورد ، قلبم را مثل آسمان صاف و پاک کن که لکه کدورتی از اعمال خلاف
دیگران بر ساحتش ننشیند


نوشته شده در تاریخ جمعه 23 آبان 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﭼﻬﺎﺭ ﻋﻨﺼﺮ ﺗﺸﮑﯿﻞ
ﺷﺪﻩ : ﺁﺏ، ﺁﺗﺶ، ﺧﺎﮎ، ﻫﻮﺍ ...

ﺁﺑﯽ ﮐـﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺭﯾﻎ ﮐﺮﺩﻧﺪ...
ﺁﺗﺸﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﯿﻤﻪ ﮔﺎﻫﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ...
ﺧﺎﮐﯽ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺳﺠﺪﻩ ﮔﺎﻩ ﻭ ﻃﺒﯿﺐ ﺩﺭﺩﻫﺎ....
ﻭ ﻫﻮﺍیی ﮐﻪ ﻋﻤﺮﯾﺴﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﻟﻬﺎ...

ﺗﺮﮐﯿﺐ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﻋﻨﺼﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐـــــــــــــــﺮﺑﻼ...
(السلام علیک یا ابا عبدالله)


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 آبان 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
شام غریبان

امشب به صحرا بی کفن جسم شهیدان است
                                                                     شام غریبان است

امشب نوای کودکان بر بام کیوان است
                                                             شام غریبان است

امشب به دشت کربلا نالان یتیمانند

                                                                       تا صبح گریانند

امشب به روی کشته ها در ناله مرغانند

                                                                   چون نی در افغانند

بر خاک بی غسل و کفن رعنا جوانانن
                                                                        خوابیده عریانند

بر غربت اجسادشان عالم پریشان اس
                                                                     شام غریبان است

امشب به صحرا بی کفن جسم شهیدان است
                                                                   شام غریبان است

امشب عیال مصطفی در گوشهء صحرا
                                                                        بی منزل و ماوا

اموالشان تاراج کین از فرقهء اعد
                                                                           ای آه و واویلا

خون می رود امشب ز چشم دختر زهرا
                                                                        اف بر تو ای دنیا

آل علی ویران نشین اندر بیابان است
                                                                     شام غریبان است

امشب یتیمان جهان در گوشهء هامون
                                                                    غلطان به بحر خون

اندر هوای خاتم او بزدل ملعو
                                                                         دیوانه و مجنون

سازد جدا انگشت او آن بی حیای دون
                                                                     ای چرخ شو ویران

کی خاتم محبوب حق در خورد دیران است
                                                                     شام غریبان است

امشب به بالین حسین زینب عزادار است
                                                                    بر غم گرفتار است

امشب سکینه بر سر نعش پدر زار است
                                                                      از دیده گریانست

زهرا به دور کشته ها با خیل حوران است
                                                                   از دیده خونبار است

امشب فلک گریان به حال آل اطهار است
                                                                     شام غریبان است

امشب تن پاک حسین در قتلگاه بی سر
                                                                         در بحر خون اند

خوابیده بی غسل و کفن با اکبر و اصغر
                                                                         با یاوران یکسر

آثار ظلم خولی مردود سگ کمت
                                                                        در کنج خاکستر

گاهی به حال دختران اندر پرستاری
                                                                         از راه غمخواری

گاهی کند در مطبخ خولی
                                                                        آن عصمت باری

از ماتمش خائف نواخوانست و گریان است
                                                                    شام غریبان است

التماس دعا


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 آبان 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
▪باز باران با محرم
▪میخورد بر بام قلبم
▪یادم آمد کربلا را
▪دشت پرشور و بلا را 
▪گردش یک ظهر غمگین
▪گرم و خونین، لرزش طفلان نالان
زیر تیغ ونیزه هارا
▪با صدای گریه های کودکان ▪اندرآن صحرای سوزان
▪می دودطفلی سه ساله. 
▪پر زناله
▪دل شکسته
▪پای خسته
▪ باز باران قطره قطره می چکد از چوب محمل
▪خاکهای چادر زینب که کم کم میشود گل
▪بازباران با محرم
┏━━━━━━━━━┓
 彡      11       彡
 彡     روز        彡
 彡       تا         彡
 彡   محرم        彡
 彡   ارباب        彡
┗━━━━━━━━━┛
┏━━━━━━━━━┓
彡التماس دعا彡
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
اللّه ُلاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُو الْحَیُّ الْقَیُّوم لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْض مَن ذَاالَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِم ْوَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُون بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَاشَاء وَسِع کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَات وَالأَرْض وَلا یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوالْعَلِی ُّ الْعَظِیمُ)


نوشته شده در تاریخ جمعه 25 مهر 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
تو کجایی ؟
شده ام باز هوایی
چه شود جمعه ی این هفته بیایی ؟
به جمالت… به جلالت… دل ما را بربایی… 

اللهم عجل الولیک الفرج

و اما
جواب امام زمان:

تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟

چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی!
خواهش نفس شده یار و خدایت …
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت …
و به آفاق نبردند صدایت…
و غریب است امامت!
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت کاش بیایی
به خودت کاش بیایی...!


نوشته شده در تاریخ جمعه 25 مهر 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
یکی رفت و، یکی موند و، یکی از غصه هاش خوندو

یکی برد و، یکی باخت و، یکی با قسمتش ساختو

یکی رنجید، یکی بخشید، یکی از آبروش ترسید

یکی بد شد، یکی رد شد، یکی پابند مقصد شد

تو اما باش، خدا اینجاست ...


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 مهر 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻗﺼﯿﺪ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻣﻮﺝ ﺯﺩ 

ﺩﺭﯾﺎ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻧﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﻐﺾ ﭼﻨﺪﯾﻦ

 ﺳﺎﻟﻪ ﯼ ﺩﻝ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻭ 

ﻋﺸﻖ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ ﻋﯿﺪ ﻏﺪﯾﺮ ﺧﻢ عید ولایت 

امیرالمؤمنین حضرت علی (ع) ﻣﺒﺎﺭﮎ


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 مهر 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
این روزها چه روزهای با عظمتی است؛ 
موسی به طور می‌رود و فاطمه به خانه علی، ابراهیم با اسماعیل به قربانگاه، محمد با علی
 به غدیر و حسین با تمام هستیش به کربلا
!
روز عرفه و عید قربان مبارک.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 مهر 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
شب بیست‏ وپنجم:شب دحو الارض است،یعنى پهن شدن زمین از زیر كعبه به روى آب،و از شبهاى بسیار
 شریف‏ است كه رحمت خدا در آن نازل مى‏شود،و قیام به عبادت د رآن اجر بسیار دارد،و از حسن بن على
 وشّاء روایت شده‏ كه گفته:من كودك بودم كه با پدرم در شب بیست‏وپنجم ماه ذو القعده،در خدمت حضرت
 رضا علیه السّلام شام خوردیم،حضرت فرمود امشب حضرت ابراهیم و حضرت عیسى علیهما السلام متولّد
 شده‏اند،و زمین از زیر كعبه پهن شده،پس هركه روزش را روزه بدارد،چنان است‏ كه شصت ماه روزه داشته
 باشد،و در روایت دیگر است كه فرمود:در این روز حضرت قائم(عج)قیام خواهد كرد.
روز بیست‏وپنجم:روز دحو الارض است،یكى از آن چهار روزى است،كه در تمام سال به فضیلت روزه ممتاز
 است،و در روایتى آمده:كه روزه این روز همانند روزه هفتاد سال است و در روایت دیگر آمده كه كفاره هفتاد
سال است،و هركه‏ این روز را روزه بدارد،و شب را به عبادت به سر آورد،براى او عبادت صد سال نوشته شود
 و براى روزه‏دار این روز، كه هرچه در میان زمین و آسمان است استغفار كند،و این روزى است كه رحمت خدا
 در آن منتشر شده،و براى عبادت و اجتماع به ذكر خدا در این روز اجر بسیارى است،و بارى این روز جز روزه و
 عبادت و ذكر خدا و غسل دو عمل دیگر وارد است: اوّل:نمازى كه در كتابهاى علماى شیعه از اهل قلم روایت
شده و آن دو ركعت است در وقت چاشت[بالا آمدن آفتاب تا پیش از گذشتن از وقت ظهر]در هر ركعت پس از
 سوره«حمد»پنج مرتبه سوره«و الشّمس»خوانده شود،و پس از سلام بگوید،


لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ

هیچ جنبش و نیرویى نیست مگر به خداى برتر بزرگ

آنگاه دعا كند و بخواند:

یَا مُقِیلَ الْعَثَرَاتِ أَقِلْنِی عَثْرَتِی یَا مُجِیبَ الدَّعَوَاتِ أَجِبْ دَعْوَتِی یَا سَامِعَ الْأَصْوَاتِ اسْمَعْ

صَوْتِی وَ ارْحَمْنِی وَ تَجَاوَزْ عَنْ سَیِّئَاتِی وَ مَا عِنْدِی یَا ذَا الْجَلالِ وَ الْإِكْرَامِ .

اى نادیده‏گیر لغزشها لغزشم را نادیده‏گیر،اى اجابت كننده دعاها،دعایم را اجابت كن،اى شنواى صداها،صدایم
را بشنو،و به‏ من رحم كن،و از بدیهایم و آنچه نزد من است درگذر،اى صاحب بزرگى و بزرگوارى.


دوّم:خواندن دعایى كه شیخ در كتاب«مصباح»فرموده:خواندن آن مستحبّ است:

اللَّهُمَّ دَاحِیَ الْكَعْبَةِ وَ فَالِقَ الْحَبَّةِ وَ صَارِفَ اللَّزْبَةِ وَ كَاشِفَ كُلِّ كُرْبَةٍ أَسْأَلُكَ فِی هَذَا الْیَوْمِ

 مِنْ أَیَّامِكَ الَّتِی أَعْظَمْتَ حَقَّهَا وَ أَقْدَمْتَ سَبْقَهَا وَ جَعَلْتَهَا عِنْدَ الْمُؤْمِنِینَ وَدِیعَةً وَ إِلَیْكَ ذَرِیعَةً
 
وَ بِرَحْمَتِكَ الْوَسِیعَةِ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ الْمُنْتَجَبِ فِی الْمِیثَاقِ الْقَرِیبِ یَوْمَ التَّلاقِ

 فَاتِقِ كُلِّ رَتْقٍ وَ دَاعٍ إِلَى كُلِّ حَقٍّ وَ عَلَى أَهْلِ بَیْتِهِ الْأَطْهَارِ الْهُدَاةِ الْمَنَارِ دَعَائِمِ الْجَبَّارِ وَ

 وُلاةِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ أَعْطِنَا فِی یَوْمِنَا هَذَا مِنْ عَطَائِكَ الْمَخْزُونِ غَیْرَ مَقْطُوعٍ وَ لا مَمْنُوعٍ

 [مَمْنُونٍ‏] تَجْمَعُ لَنَا بِهِ التَّوْبَةَ وَ حُسْنَ الْأَوْبَةِ ،

خدایا اى گستراننده كعبه،و شكافننده دانه،و برگیرنده سختى،و برطرف كننده هر گرفتارى،از تو مى‏خواهم‏ در
 این روز از روزهایت،كه حقّش را بزرگ گرداندى،و سبقتش را پیش انداختى،و آن را نزد اهل ایمان امانت و و
 به سوى خود وسیله قرار دادى،و به رحمت گسترده‏ات كه بر محمّد درود فرستى آن بنده برگزیده‏ات‏ در پیمان
 نزدیك،روز دیدار،شكافنده هر امر بسته،و دعوت كننده به حق،و بر اهل بیت پاكش‏ آن راهنمایان،و روشن‏كنندگان
راه حق،ستونهاى جبّار،و متولّیان بهشت و دوزخ،و عطا كن به ما از عطاى در خزانه‏ات كه نه بریده شود،و نه منع
گردد،تا به وسیله آن توبه،و بازگشت خوبى براى ما فراهم نمایى


یَا خَیْرَ مَدْعُوٍّ وَ أَكْرَمَ مَرْجُوٍّ یَا كَفِیُّ یَا وَفِیُّ یَا مَنْ لُطْفُهُ خَفِیٌّ الْطُفْ لِی بِلُطْفِكَ وَ أَسْعِدْنِی

 بِعَفْوِكَ وَ أَیِّدْنِی بِنَصْرِكَ وَ لا تُنْسِنِی كَرِیمَ ذِكْرِكَ بِوُلاةِ أَمْرِكَ وَ حَفَظَةِ سِرِّكَ وَ احْفَظْنِی مِنْ

 شَوَائِبِ الدَّهْرِ إِلَى یَوْمِ الْحَشْرِ وَ النَّشْرِ وَ أَشْهِدْنِی أَوْلِیَاءَكَ عِنْدَ خُرُوجِ نَفْسِی وَ حُلُولِ رَمْسِی

 وَ انْقِطَاعِ عَمَلِی وَ انْقِضَاءِ أَجَلِی اللَّهُمَّ وَ اذْكُرْنِی عَلَى طُولِ الْبِلَى إِذَا حَلَلْتُ بَیْنَ أَطْبَاقِ الثَّرَى

 وَ نَسِیَنِیَ النَّاسُونَ مِنَ الْوَرَى وَ أَحْلِلْنِی دَارَ الْمُقَامَةِ وَ بَوِّئْنِی مَنْزِلَ الْكَرَامَةِ ،

اى بهترین خوانده شده و كریم‏ترین امید شده،اى كفایت كننده،اى وفادار،اى آن‏كه لطفش پنهانى است،به لطفت
به من لطف كن،و به‏ عفوت خوشبختم نما،و به یارى‏ات تأییدم فرما،و از ذكر كریمانه‏ات فراموشم مكن به حق
متولیان امرت و نگهبانان‏ رازت و از گرفتاریهاى روزگار تا روز قیامت و برانگیخته‏شدن خفظم كن‏ هنگام بیرون آمدن
جانم،و فرو رفتن در قبرم،و تمام شدن كارم،و سپرى شدن عمرم،اولیایت را به بالینم حاضر كن،خدایا یادم كن،
بر طول پوسیدگى،زمانى‏كه در میان توده‏هاى خاك فرود آیم،و فراموش‏كنندگان از مردم فراموشم كنند،و در خانه
 اقامت فرودم آر،و در منزل كرامت جایم ده،



وَ اجْعَلْنِی مِنْ مُرَافِقِی أَوْلِیَائِكَ وَ أَهْلِ اجْتِبَائِكَ وَ اصْطِفَائِكَ وَ بَارِكْ لِی فِی لِقَائِكَ وَ ارْزُقْنِی

 حُسْنَ الْعَمَلِ قَبْلَ حُلُولِ الْأَجَلِ بَرِیئا مِنَ الزَّلَلِ وَ سُوءِ الْخَطَلِ اللَّهُمَّ وَ أَوْرِدْنِی حَوْضَ نَبِیِّكَ

مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ اسْقِنِی مِنْهُ مَشْرَبا رَوِیّا سَائِغا هَنِیئا لا أَظْمَأُ بَعْدَهُ وَ لا أُحَلَّأُ

وِرْدَهُ وَ لا عَنْهُ أُذَادُ وَ اجْعَلْهُ لِی خَیْرَ زَادٍ وَ أَوْفَى مِیعَادٍ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهَادُ اللَّهُمَّ وَ الْعَنْ جَبَابِرَةَ

 الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ وَ بِحُقُوقِ [لِحُقُوقِ‏] أَوْلِیَائِكَ الْمُسْتَأْثِرِینَ اللَّهُمَّ وَ اقْصِمْ دَعَائِمَهُمْ وَ أَهْلِكْ

 أَشْیَاعَهُمْ وَ عَامِلَهُمْ وَ عَجِّلْ مَهَالِكَهُمْ وَ اسْلُبْهُمْ مَمَالِكَهُمْ وَ ضَیِّقْ عَلَیْهِمْ مَسَالِكَهُمْ وَ

 الْعَنْ مُسَاهِمَهُمْ وَ مُشَارِكَهُمْ.

و از دوستان اولیایت،و برگزیدگان و خاصان درگاهت قرارم‏ ده،و دیدارت را بر من مبارك گردان،و پیش از فرا
رسیدن پایان عمرم حسن عمل روزى‏ام فرما، درحالى‏كه پاك از لغزشها و گفتار بى‏پایه و منطق تباه باشم.
خدایا مرا به حوض پیامبرت محمّد(درود خدا بر او و خاندانش)وارد كن،و از آن به من بنوشان،نوشاندنى
 سیراب كننده،روان و گوارا،كه پس از آن هرگز تشنه نشوم،و از ورود به آن طرد نگردم،و از آن‏ منع نشوم،
و آن را قرار ده برایم بهترین توشه،و كاملترین وعده‏گا،روزى كه گواهان بپا مى‏خیزند.خدایا لعنت كن گردنكشان‏
 گذشته و آینده را،هم آنان‏كه حقوق اولیایت را به ناحق به خود اختصاص دادند.خدایا پایه‏هایشان را بشكن،
و پیروان و عمّالشان را نابود ساز،زمیه‏هاى هلاكتشان را به زودى فراهم فرما،و كشورهایشان را از دستشان
بگیر،و راههایشان را بر آنان تنگ كن، و بر آنان‏كه با آنان سهیم و شریكند لعنت فرست.



اللَّهُمَّ وَ عَجِّلْ فَرَجَ أَوْلِیَائِكَ وَ ارْدُدْ عَلَیْهِمْ مَظَالِمَهُمْ وَ أَظْهِرْ بِالْحَقِّ قَائِمَهُمْ وَ اجْعَلْهُ لِدِینِكَ

مُنْتَصِرا وَ بِأَمْرِكَ فِی أَعْدَائِكَ مُؤْتَمِرا اللَّهُمَّ احْفُفْهُ بِمَلائِكَةِ النَّصْرِ وَ بِمَا أَلْقَیْتَ إِلَیْهِ مِنَ الْأَمْرِ

 فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ مُنْتَقِما لَكَ حَتَّى تَرْضَى وَ یَعُودَ دِینُكَ بِهِ وَ عَلَى یَدَیْهِ جَدِیدا غَضّا وَ یَمْحَضَ

 الْحَقَّ مَحْضا وَ یَرْفِضَ الْبَاطِلَ رَفْضا اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَیْهِ وَ عَلَى جَمِیعِ آبَائِهِ وَ اجْعَلْنَا مِنْ صَحْبِهِ

 وَ أُسْرَتِهِ وَ ابْعَثْنَا فِی كَرَّتِهِ حَتَّى نَكُونَ فِی زَمَانِهِ مِنْ أَعْوَانِهِ اللَّهُمَّ أَدْرِكْ بِنَا قِیَامَهُ وَ أَشْهِدْنَا

 أَیَّامَهُ وَ صَلِّ عَلَیْهِ [عَلَى مُحَمَّدٍ] وَ ارْدُدْ إِلَیْنَا سَلامَهُ وَ السَّلامُ عَلَیْهِ [عَلَیْهِمْ‏] وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.

خدایا در فرج دوستانت شتاب كن و حقوق تاراج‏رفته آنان را به آنان بازگردان و قائم آنان را به حق آشكار كن،
و او را یارى‏رسان دینت بدار،و درباره دشمنانت فرمانده به فرمانت قرار ده.خدایا فرشتگان پیروزى را گرداگرد
 او همواره بدار،و به آن دستورى كه در شب قدر به او القا كردى او را انتقام‏گیرنده خویش‏ قرار ده،تا جایى‏كه
خشنود شوى،و دینت به وسیله او،و به دست او به گونه‏اى نو و تازه بازگردد،و حق به طور كامل ناب شود،
و باطل به صورت‏ همه جانبه به دور افكنده شود.خدایا بر او و همه پدرانش درود فرست،و ما را از همنشینان
و خاندانش قرار بده،و در زمان بازگشتش ما را برانگیز،تا در دوران او در شمار یارانش باشیم.خدایا درك
قیامش را روزى ما كن،و در روزگارش ما را حاضر كن،و بر او درود فرست،و سلام او را به ما باز رسان،درود
و رحمت خدا و بركاتش بر او باد.


میرداماد(ره)در رساله اربعه ایّام خود،در بیان اعمال روز دحو الارض فرموده است:زیارت امام رضا علیه السّلام‏
 در این روز افضل اعمال مستحبّ،و مؤكّدترین آداب مى‏باشد،و همچنین زیارت آن حضرت در روز اول ماه رجب
 الفرد در نهایت تأكید بوده،و نسبت به آن ترغیب بسیار شده است. روز آخر ماه:سال دویست‏وبیست بنابر
مشهور،امام جواد علیه السّلام،در بغداد به سبب زهرى كه معتصم عباسى به ایشان خوراند شهید شد
 و این حادیثه تقریبا پس از درگذشت دوسال‏ونیم از مرگ مأمون عبّاسى اتفاق افتاد،چنان‏كه خود آن جناب
 مى‏فرمود الفرج بعد المامون بثلاثین شهرا[گشایش كار سى‏ماه پس از مأمون است]و این جمله
 نشان‏دهنده این است كه آن حضرت از سوء معاشرت مأمون در كمال رنج و ناراحتى بوده است،
كه مرگ خود را فرج و گشایش تعبیر نموده است،چنان‏كه پدر بزرگوارشان‏ امام رضا علیه السّلام،
در زمان ولایتعدى خویش چنین بوده است و در هر جمعه كه از مسجد جامع باز مى‏گشت،به همان
حال كه عرق‏ ریزان و غبارآلوده بود،دستها را به درگاه الهى بلند نموده و مى‏گفت:الهى اگر فرج و گشایش
كار من در مرگ من است‏ پس همین ساعت در مرگ من شتاب ورز و پیوسته در غم‏واندوه بود،تا از دنیا
رحلت فرمود،و امام جواد علیه السّلام زمانى كه وفات كرد از عمر شریفش بیست‏وچند سال و چند ماه
 گذشته بود،مرقد شریف ایشان در بقعه مباركه كاظمیه در پشت سر جّد بزرگوارشان‏ امام موسى بن
جعفر علیهما السّلام قرار دارد.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 شهریور 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
رمان اول...



کتاب دختران آفتاب

نویسندگان:
امیرحسین بانکی... محمد دانشگر ...و

محمدرضا رضایتمند



در انتشارات سروش؛ دختران آفتاب به چاپ هشتم رسید

به گزارش روابط عمومی انتشارات سروش دختران آفتاب"

 اگرچه داستان است، در واقع تحقیقی روان شناختی

 و جامعه شناختی و فرهنگی و دینی"

دربارة زنان است. دختران آفتاب خواسته است که زن

و منزلت و شخصیت و هویت او را بشناساند؛

 به خودش، به مَردَش، به جامعه اش، و به تاریخ گذشته و سرنوشت آینده اش؛ همان گونه که

 هست و همان گونه که باید باشد. و همین گونه است که او را از طفیلی مرد بودن می رهاند و

 نشان می دهد که در عین زن بودن هیچ از مراتب و کمالات انسانی کم ندارد. هم سفران

 دختران آفتاب به سرمنزل تفکری می رسند که انسان را می بیند و اعتبار می بخشد؛

 خواه زن باشد خواه مرد. سرمنزل مقصود دختران آفتاب دامان پرمهرومحبت مادری است

 که سرچشمة همة نیکی هاست. مادری که فاطمة خوبی هاست و زهرة روشنایی ها.

این کتاب از معدود داستان هایی است که بیش از یک نویسنده دارد و سبب آن هم چند

جنبه ای بودن محتوای آن است.

در این رمان به زیبایی و در سبک و شیوه داستانی به بسیاری از پرسش های مطرح درباره

نقش اجتماعی زن و لوازم و پیامدهای آن اشاره شده است.

خواننده در لابلای رمان پاسخ شبهات و پرسش های خود را در مسایلی چون

 کنوانسیون زنان(ص 99) , زن در غرب ( 103) , فمینسیم و جنبش زنان (112),

 زن در اسلام (130) , قضاوت و حکومت زن (170) , ارث (174) , شهادت و دیه (177),

 نقصان عقل (180), تعدد زوجات (217) , تنبیه زنان (237) , کار در منزل (240), طلاق (243),

 اشتغال (270), همسران نمونه(293) , تفاوت های زن و مرد(330) , حجاب ( 246), حیا(363),

 ارتباط دختر و پسر(375), عرف برخورد(391), اقسام ارتباط (400) و نمونه های راستین زنان (428)

 را می یابد بدون آن که از اصل داستان و قصه دور و به آهنگ آن آسیبی برسد.


قسمت هایی از کتاب...


عکس را گرفت طرف من با اشتیاق آن را از دستش قاپ زدم ... قبل از اینکه بتوانم با خیال راحت

تماشایش کنم، فاطمه دوباره برگشت سمت حرم. نمیدونم چرا عادت داشت وقتی از برادرش

حرف میزد به حرم نگاه کند...

_نه این مال دفعه ی آخریه . آخرین باری که رفت جبهه...

حواسم از عکس پرت شد:

_آخرین دفعه؟؟؟

_اومده بود مرخصی... بی خبر وبرای 48 ساعت... آقاجون و خانجون هم اومده بودن مشهد...

وقتی دیدم اومده خیلی تعجب کردم ... هنوز وقت مرخصی اش نشده بود... تازه 20 روز بود

که رفته بود. گفت که خب شاید قسمت این طوریه دیگه... گفتم: دفعه دیگه ان شاالله...

روز آخر طرف های عصر اومدن دنبالش گفتم: کاش یه روز دیگه میموندی آقاجون وخانجون فردا

فردا میان...گفت کار داره و باید بره این بار من به جای خانجون قرآن روی سرش گرفتم، براش توی

کاسه ی چینی آب و گلبرگ محمدی ریختم  وبدرقه اش کردم . دم در باز هم سرش راپایین انداخت.

گفتم: بازهم که سرت رو پایین انداختی...

گفت: فاطمه حلال کن...

یکهو چیزی توی دلم خالی شد... گفتم : تو هیچ وقت از من حلالیت نمیخواستی؟

همانطور که سرش پایین بود هم دیدم که قرمز شده بود، حتی گوش هایش هم قرمز شده بود...

گفت: این بار خیلی اذیتت کردم خیلی بهت بی اعتنایی کردم...

بغض گلویم را گرفت...سرم را پایین انداختم تا خیسی چشم هایم رو نبینه... به زحمت گفتم:

پس خودت میدونی...

احساس کردم بالاخره سرش را بلند کرد... گرمی نگاهش راکه روی سرم میپیچید حس کردم.

گفت: آره آبجی مجبور بودم... باید دل میکندم...

من هم سرم را بالا آوردم چشم در چشم... خیره شدم بهش ... خیره شد بهم...

گفتم : از من؟؟؟

گفت: از تو ، از آقاجون ، خانجون ، از دوستام ، از دنیا، از همه چیز...

گفتم: دل کندی؟؟؟

سرش را تکان داد و گفت : فکر کنم... واز دهانه در بیرون رفت...

گفتم : پس بگیر...

و کاسه آب را پاشیدم طرفش ...فقط دو قدم با من فاصله داشت تقریبا همه آب ها رسید

بهش و خیس شد...خیس خیس... خندید وبعد صدای کلیک دوربین را شنیدم...دوستش بود که

 ازش عکس انداخته بود...

از همان پشت در هم صدای شادمان خنده ی آن ها را می شنیدم ...ولی مطمئنم آن ها صدای

 گریه ی من را نشنیدند...

فاطمه کمی مکث کرد:

_علی رفت برای همیشه...

{به نظر خودم کتاب عالی بود ماجرای چندتا دختر دانشجو که با موقعیت ها و تفکرات و عقاید دینی

 و اجتماعی متفاوت کنار یکدیگر درسفر مشهد قرار میگیرند وباعث میشن تا سوالهایی که درمورد

 دین و حجاب دارند توسط گفتگو حل بشه در این بین داستانهای شیرین زندگی هرکدوم از این

دخترها باعث میشه داستان روندی لطیف و ملموسی رو داشته باشه...به طوری که دقیقا میشه

 خودمونو جای شخصیت های داستان حس کنیم وشاید سوال های خیلی از دخترهای جوان مثل

 من راجع به حجاب و دین با خوندن این کتاب حل بشه... }

...خوندن این کتاب رو به همه پیشنهاد میکنم...

التماس دعا...




نوشته شده در تاریخ جمعه 28 شهریور 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()

به نام خدای مهربون...


سلام به همه دوستان و برادران و خواهران خوبم...

از این هفته به بعد میخوام در وبلاگ دختر مسلمان علاوه بر مطالب و دلنوشته های حجاب

و مطالب دختران تازه مسلمان شده از معرفی و نقد کتاب های منتشر شده ای که در مورد حجاب

هست و خودم مطالعه اشون کردم هفته ای یکبار یا شایدم ماهی یکبار برای معرفی این

کتاب هارو روی وبلاگم قرار بدم...

قدم دوم خاطره های خودم و دوستام همچنین شما اگه دوست داشته باشین رو در مورد حجاب

روی وبلاگ قرار میدم...

حالا دوستانی که فکر میکنند تو این معرفی کتاب ها و خاطره نویسی ها  میتونن کمکم کنند

 خوشحال میشم بهم تو نظراتشون اطلاع بدن...


و دیگه این که بازم اگه نقد یا پیشنهاد یا خاطره داشتین وتمایل داشتین روی وبلاگ دختر مسلمان

قرار بگیره خوشحال میشم بهم بگین...

ممنون از نظرات خوبتون...اولین معرفی کتاب از امروز...


لبخند خدا همراه زندگی تون ان شاالله همیشه شاد وخندون باشین...التماس دعا...

اللهم عجل الولیک الفرج...


نوشته شده در تاریخ جمعه 28 شهریور 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
من همینم !

نه صدای نازکی دارمــــــــ

نه قلبی بی درو پیکر که آزاد برای ورود هر بیگانه باشد 

نه نازی ،برای نازیدنــــــــ

نه ناخنـــ های پرنسی

نه صورتی که تن به جراحی داده باشد 

من همینمـــــــــــــــــ

  چادرسیاهی ساده میپوشم . . .

فقط به عشق خدا می نازم همین . . .


نوشته شده در تاریخ جمعه 21 شهریور 1393 توسط فاطمه سادات رضوی | نظرات ()
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.